نویسنده افتخاری نیو رمان شوید ، برای کسب اطلاعات بیشتر کلیک کنید
-

دانلود رمان من و عاشقی

دانلود رمان من و عاشقی,رمان من و عاشقی,دانلود رایگان رمان من و عاشقی,رما من و عاشقی برای موبایل,رمان من و عاشقی برای اندروید,دانلود رمان من و عاشقی با لینک مستقیم,دانلود رمان من و عاشقی pdf,دانلود رمان های آیناز سلطانی,دانلود رمان برای تبلت,رمان ایپید,رمان جدید,نیو رمان,دانلود رمان های جدید,رمان های بروز,رمان بروز,نودهشتیا,
دانلود رمان من و عاشقی نودهشتیا

نام رمان: من و عاشقی

نویسنده: آیناز سلطانی

ژانر : عاشقانه
تعداد صفحات : ۱۲۷۳
خلاصه:
یه. دختر به اسم
آیناز که خانواده پدرش
بخاطر اینکه ادامه تحصیل داده  بدکاره نامیدنش ولی
اون با تمام سختی ها کتک
ها خودش رو به بالا ترین مقام می رسونه از شهرش میره که خانواده اش تردش می کنن.
روزی  شهربازی  با یه
پسر بد اخلاق و عصبی
برخورد می کنه و کلی دعوا می کنه،بعد اون دعوا کل زندگیش عوض میشه
و پر از هیجان……

بخشی از رمان:

از آینه چشمم به ساعت خورد اوه اوه من دارم یه ساعته حرف میزنم ساعت ۵ بود االن
۱ساعت طول میکشه اماده شدنم زود از صندلی بلند شدمو حولم رو برداشتم شیرجه ز دم
حموم چون وقت کم بود وانرو پر نکردم رفتم زیر دوش ۱۲ دقیقه ای تموم کارام رو کردمو
اومدم بیرون با حوله به اشپزخونه حرکت کردم از گشنگی سرم درد میکرداز تو یخچال قرمه
سبزی که عسل دیشب پخته بدو برداشتم اووووف دسپخت عسلی عاااالیییه
شروع کردم باولع خوردن که تلفن زنگ خورد بشقابمو گرفتم دستمو به طرف تلفن رفتم
با دیدن شماره لبخند عمیییقیییی رولبم نشست
_سالااام مامان جیییییگرم

(بیشتر…)

دانلود رمان چشم آهو

دانلود رمان چشم اهو,رمان چشم آهو,دانلود کتاب رمان چشم آهو,دانلود رایگان رمان چشم آهو,دانلود رمان جدید,دانلود رمان چشم آهو برای موبایل,دانلود رمان چشم آهو برای گوشی,دانلود رمان چشم آهو برای اندروید,دانلود رمان چشم آهو برای کامپیوتر,رمان برای تبلت,رمان برای اپل,رمان پی دی اف,رمان عاشقانه,دانلود رمان های مهلا حیدری,دانلود رمان های جدید,نودهشتیا,۹۸iia,نودوهشتیا,

دانلود رمان چشم آهو نودهشتیا

دانلود رمان چشم آهو

نام رمان: چشم آهو

نویسنده: مهلا حیدری

ژانر : عاشقانه
تعداد صفحات : ۱۷۲

خلاصه:

داستان درباره دختری به اسم شیرین هستش که طی اتفاقی با سعید آشنا میشه واین دو عاشق هم میشن اما بعدها شیرین مجبور به ازدواج با شهاب میشه وسعید تصمیم به انتقام از شهاب میگیره…

 

بخشی از رمان:

ا کفشای پاره پا روی سنگ فرشای خیس پیاده روها میذارم بارون به شدت میبارید کسی
اشکامو نمیدید همه لباسای کهنمو میدیدن. چشام به سنگ فرشای خیابون خیره، پاهام
لرزون، دستام توی جیبام مشت،رنگ و روم مث گچ، لبام میلرزیدن،اشکام میریختن،فکر
میکردم…فکر…فکر…فکر…من کی بودم؟…شیرین ۶ساله،مادرم هست،پدرم هست،برادرم
شاهین هست،هممون هستیم،خوشحالیم،میخندیم،،مادرم معلمه،پدرم شرکت داره،یه
شرکت بزرگ،خیلی بزرگ…داداشم ۸سالشه بهترین مدرسه درس میخونه،من هنوز میرم
مهد کودک کلی دوست دارم،سحر،زهرا،بهار،نازنین،آرزو…همشون منو دوست
دارن…چرا؟شاید چون بابام پولدار بود،چون وقتی میومدن خونه ما کلی توی استخرش بازی

میکردن چون همیشه کلی خوراکی های جور واجور وخوشمزه توی خونمون
میخوردن،شایدچون…

رمان

(بیشتر…)