دانلود رمان سنگ و تیشه

دانلود رمان سنگ و تیشه

نام رمان : سنگ و تیشه

نویسنده : شیوا بادی

تعداد صفحات  : ۲۴۷

ژانر : عاشقانه.اجتماعی

خلاصه رمان  :  

درباره ی زندگیه یه خانواده ست.به خاطر یه رسمی که از قدیم بوده ، به خاطرحفظ فرزند ، به خاطر حس قشنگ مادر بودن…

 لیدا مجبوره تن به خواسته ای بده که به اون راضی نیست ..

دانلود رمان با لینک مستقیم (PDF)

DOWNLOAD

 

 

باسمه تعالی

لیدا:

دردو دلمو باهاش کردم…

از سختیهایی که تو این یک سال کشیدم براش گفتم…

از نگرانیهام…

از فشارهای زندگی……

از زورگویی پدرش…

از اینکه دوباره حاج فتوحی مرغش یه پا شد…

از اینکه مثل اون سااالهایی که اونو ازم دریم میکردو منو منم میکرد از نزدیکی

بهش…. حالا میخواد پسرمو ازم دریم کنه…

پسااری که الان تنها دلیل زندگیمه… جونمه.. وجودمه… یادگار عشااا اولو

آخرمه!

آخرین قطره اشک از چشمم چکید…..با سر انگشت گرفتمشو نگاهمو از اون

سنگ سیاه سیاه گرفتم..

با بلند شدن سرم ، دو چشم سیاه دیدم که سعی داشت لبخندشو واقعی نشون

بده…

میدونم اونم برام ناراحته… ولی چه میشه کرد ؟!

هیچ کس حریف حاج محمود فتوحی نمیشه!

حتی اون!

جلوتر اومدو خواست دستمو بگیره که بلند بشم..

اجازه ندادمو با دستم به زمین فشار آوردمو بلند شدم…

همیشه همین طوره..

هر وقت زیاد گریه میکنم قوای بدنمو از دست میدمو پاهام سر میشن!

دستی به پشت مانتو قهوه ای رنگم کشیدمو خاکشو تکوندم…

یک هفته ست که لباسهام از رنگ سیاه به قهوه ای تبدیل شدن…

اونم به اصرار اطرافیان…

صااادای خ ندونش حواساامو بهش ج لک کرد….میخواد فضاااارو عو

کنه…همیشه سعی میکرد محیط غمو به شادی تبدیل کنه!

از این خصاالتش خوشاام میاد….خیلی وقتها باهام اینیا میاد.. همراهمه…

اجازه میده گریه کنمو خالی بشم… بعد از تموم شدن گریه هام شروع میکنه به

لودگی!

به مسخره بازی!

خوبه که میتونه غم اطافشو از بین ببره… خوبه که میتونه فضارو عو کنه!

باز تو فکر رفتم….صورت خندونشو یه اخم ریز پوشوند..

سوالی بهش نگاه کردم که گفت

– معلوم هساات کیا ساایر میکنی؟!…کی تا حالا دارم میحرفم…. اون وقت

ازت جواب میخوام. ، به جاش به زمین نگاه میکنیو لبخند میزنی!..خل هم

بودیو ما نمیدونستیم ؟!

۶

– خل خودتیو عمه ات!

– عمه ام ؟!…آقا جون بفهمه به خواهر عهد با ستانش یه همچین حرفی زدی ،

نصفت میکنه!

باز گفت آقا جونو دل منو لرزوند…. باز با اسمش تنم یخ زد…

تازه سه سال بود باهام خوب شده بود که اون اتفاق نحس پیش اومد…..تازه

خوب شده بود ، ولی با رفتن رامین … روز از نو روزی از نو!

دوباره اذیت هاش شروع شد….اوایل گیر نمیدادو سعی میکرد از در دو ستی

وارد بشه تا بی دردسر به خواسته اش برسه… ولی وقتی فهمیدم هدفش چیه!

کوتاه نیومدم…من همه ی زندگیمو نمیبازم…شااده با چنگ و دندون نگهش

میدارم تا به حاج فتوحی نبازمش!

رادین :

به چشم های عسلی رنگش نگاه کردم…..غم تو چشمهاش بیداد میکرد…

دساات خودم نیساات…ولی هر وقت نگاه به این چشاامها میکنم دلم ریش

میشه…

خیلی ساله که با هم دوستیم….هم سالیم……خیلی صمیمی……اخلاقمون

عین همه…

همیشه هر دومون مرغمون یه پا داشت…

بی چاره رامین که همیشاااه میو نه رو میگر فت…. کاش به این زودی

نمیرفت….کاش ترکمون نمیکرد…اگه بود ، این همه غم تو چشاام عشااقش

نمینشست !